*** پیام مدیر :
مخاطب گرامی رسانه انزلی پرس، شما در حال مشاهده نسخه جدید و تجمیعی انزلی پرس هستید ، از این پس رسانه های ملوانی ، رادیو انزلی و گیل نوا در انزلی پرس به فعالیت های خود ادامه خواهند داد.

  • شناسه : 10042
  • ۱۸ اسفند ۱۳۹۷ - ۲۰:۳۳
به نام بهار و زندگی / سروش ملت پرست
به نام بهار و زندگی / سروش ملت پرست

به نام بهار و زندگی / سروش ملت پرست

انزلی پرس - در بندرانزلی شهر خورشيد باران بودم. زندگي اون روزا از طلوع تا غروب پيوستگي زيبايي داشت با رفيق و خاطره و ناب‌تر؛ یادگاری‌هایی كه بي هرچه نقاب و حجاب، عادت كرده بوديم به تكرارشان و از روزهاي بي عشق مي‌ترسیدم.

انزلی پرس – در بندرانزلی شهر خورشيد باران بودم. زندگي اون روزا از طلوع تا غروب پيوستگي زيبايي داشت با رفيق و خاطره و ناب‌تر؛ یادگاری‌هایی كه بي هرچه نقاب و حجاب، عادت كرده بوديم به تكرارشان و از روزهاي بي عشق مي‌ترسیدم.

تصور كن هيچ ترديد و دلتنگي و فاصله‌ ای در ميان نبود و غريبه بوديم با غربت ، سكوت ،شكايت ، هراس‌هاي بيهوده و روزاي بي خاطره و لعنتي . گذر عمر وعشق بود با بچه‌ها بي خيال انبوهي از بن بست و خار و نگاه حسرت‌آلود. . . و بعدها تو يك جنگل بدون ريشه رسيديم دوباره بهشون. . . هنوز هواي خونه به يادمه، انگار خونه، جاده‌ ای بود رو به ابدیت ؛گرد يك باغ بارون زده لبريز صداقت و صفا و بازي و دلخوشي و خالي از سراب و تنهايي تا ته سرنوشت.

يادش بخير صداي قديما. . . مادر به برادرم لالايي مي‌گفت و منم گاهي حتی الكي هم كه شده، نوای قدیمی خسته شدم رو به لب نمي‌آوردم و كنار پنجره، به استقبال قناري مي‌رفتم كه بي سرزمين‌تر از باد ودر خواب بارون همسفر بود با خورشيد خزان و انگار طفلكي چيزي را گم كرده بود كه حتي در روزاي برفي و در حوالي گل و تگرگ و رگبار و برگ، نه چون مجسمه كه مصمم چون كوه مي‌ايستاد و ساده و خوش خيال چون من، چشم انتظار رفيقش بود، رفيقي كه مشخص بود محبوبه شبش بود و نه عروسك شبش. . . و وقتي بهش مي‌رسيد مي‌گفت:‌ اي رسيده از راه، كسي مثل تو پيدا نمي‌شه، لحظه‌ای با من باش و خوشا به حالشون كه تنها اسير و آواره و كلافه عشقشون بودند و تو اين عمر دو روزه مي‌دونستند كه چوب خط گذاشتن و منتظر بوسه باد موندن فقط خود‌فريبيه و بعد ما سه تايي براي رهايي همه پرنده‌هاي قفسي دعا مي‌كرديم. . .

خداجون! قديما در ميان جمع بودن چه لذتی داشت . اینکه رنگ ديروز و قرن ما همذات پاييز بود يا نبود فرقي نداشت، مهم اين بود كه هر از چندي پرنده مهاجر از درياي مغرب مي‌آمد و در باغ خيال با ياس و اقاقي دوست مي‌شد و این میون وقت و بی وقت به خودم نهیب می زدم :انساني مهم‌تر از ايروني و مي‌گفت گله از كي؟ دو دلي واسه چي؟ تو هميني و همين جايي، جاي ديگه دنبال خودت نگرد و فقط و فقط واسه حقيقت خودت نفس بكش و انگار بهتر از من مي‌فهميد چه دردي است واسه روزاي رفته دلتنگي كردن و افسردگی و شاید ديوونه شدن از حكايت بی فرجام قصه امير و فردا و فرداها دوزخي يك عشق لعنتي شدن. . . و به هر روي بي تو فصل پاييزي من شروع شد، نامه‌ ای نوشتم با اين مقدمه؛ كاش از اول مي‌دونستم روزي عاشق بوي خونه و گل‌هاي پونه مي‌شم و حادثه هجرت و غربت چون پيچكي تمام هستي و عمر منو در بر مي‌گيره. . . خوب یادمه قدري از گيجي و گنگي فاصله گرفتم خبر دادند: بابا رفت، بابا رفت، بابا رفت. . .، و از آن پس با تن زخمي و این معبد شهيد – همين قلب تا ابد داغدار ـ گيج‌تر و گنگ‌تر دنبال گره گم داستان زندگيم هستم و از شكوفه‌هاي كويري و ياس و اقاقي و تاك و بارون، سراغ بابا را می گیرم و نشاني بابا را مي‌پرسم!! روزها وسالهاست که در تلاقی جنون و انتظارم و چه انتظاری در اقليمي بي پرنده و بي پرواز. انگار شبي بابا به من رخصت حضور در نزدش را داد و آرام كنار گوش من گفت بيا ،می فهممت ، گريه كن ، گريه سهم دل تنگه و گفتم بابا! تو بارون كه رفتي، زندگي ديگه جهنمي بيش نيست، هميشه به يادتم، ياد من باش. . . و دوباره برگشتم كنار پنجره و قاب شيشه‌ای و شايد به شوق ميلادي دوباره، دريا رو به روم بود و فرنگيس و فرشته و ستاره با پرنده ها مدام مشق عشق می کردن و هديه و پرستو كنار دریا و ساحل و قايق در يك صبح زلال مه گرفته مشغول نوشتن تصنیفی در وصف بهار بودند که يهو در فرصتی میان دو آه همين كه فرياد زدم باز آ و بيا برگرد گل من! معجزه وار مثل با شاخه گل معرفت از راه رسيدي. سحر کلامت عین نوازش بود ، و گفتي دلتنگ جزيره ام …

جزيره خيلي از دفعه قبل چشم نوازتر و دلنشين‌تر شده بود. قدم مي‌زديم و من گاه جدي و گاه شاعرانه حرف مي‌زدم و تو هي مي‌گفتي خيلي ممنون اما هرگز كتابي حرف نزن و بعد ادامه می‌دادي: من يقين دارم هر دوي ما به هر شكل ممكن به اين روز و اين مرحله در زندگيمون مي‌رسيديم و تاكيد داشتي بهم كه ديگه حتي المقدور از عبارت سليس، جذاب و پر مغز «از ماست كه بر ماست» استفاده نكنم و وقتي مي‌خنديدم و مي‌گفتم چشم و مي‌پرسيدم آخه واسه چي؟ مكث رويايي مي‌كردي – يعني خودم بگم – و مي‌گفتم: آخه از عشق تو ديوونگي هم عالميه! و مي‌گفتي: خالي نبند! و خنده جانانه و مستانه‌ای سر مي‌داديم و پرسه رويايي مون همچنان در جزيره ادامه داشت تا دمدماي غروب كه رسيديم كنار تاك و رو خاك نشستيم و گفتي بيا الان آخرين نامه هستی رو تو اين هواي لطيف بنويسيم. با تعجب گفتم: جدي مي‌گي؟ خطاب به كي؟ و مي‌گفتي: به «مرد خدا» و بلافاصله ياد يكي از آثار پرمعنای موسیقی معاصرافتادم و گفتم آخه كدامين مرد خدا؟؟ به شوخي سيلي زدي بهم و دو انگشتت رو‌، روبه چشام گرفتي و گفتي ديوونه! «تو»! و غرق غرور خوندي:

در ميكده هم خداي بینیم بامرد خدا اگر نشينیم

. . . و لحظاتي بعد بارون شروع شد، بلند شديم و دست در دست هم در جاده زندگي رو به سوي نور و روشني و پاكي و راستي و درستي و دوستي و مهر و عشق و. . . به راه افتاديم و چنین زمزمه كرديم: بزار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید//میشه خورشید شد و تابید میشه آسمونو بوسید………………………………………………………..سروش ملت پرست–بندرانزلی

بزار آدمها بدونن میشه بیهوده نپوسید//می شه خورشید شد و تابید میشه آسمونو بوسید…..

سروش ملت پرست –بندرانزلی

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*

لطفا به سوال امنیتی پاسخ دهید *