روزهای انتخابات …

رای

از تاکسی پیاده می شوم، فضایی شادی در خیابان ها حاکم شده، تعجب می کنم.

چند قدم بیشتر به بلوار نمانده که پوسترهای تبلیغاتی را می بینم که چهره شهرم را از آنچه که هست آشفته تر کرده.
شعارها را می خوانم یکی از تحول می گوید و دیگری از اجتماع و اقتصاد، چند قدم آن طرف تر شعارها با طعم و مزه دموکراتیک تر عرضه می شود و کف و سوت و هورای جوانانی که می دانم دو ماه دیگر می گویند؛ اینم مثل اون یکی …

هوای اسفند ماه سرد است اما سرها گرم انتخابات.

یکی از حاج آقا دفاع می کند و دیگری می گوید (د بسه اشن باید بیشید) یکی از بهار صحبت می کند و دیگری از شهری که هرگز به جایگاهش نرسیده.

فضا شاد است همچون صدای بلند موسیقی که به گوش می رسد ، بر خلاف دیگر روزهای معمولی سال که صدای ضبط ماشین مساوی است با آلودگی صوتی و خودرویی که به پارکینگ هدایت می شود، اما اینجا انگار خبری از آلودگی نیست!

پیر مردی از کنارم می گذرد و آهسته زمزمه می کند (خیلی خوش خیالید)…

پارادوکس عجیبی در فضای حاکم موج می زند و سوالات زیادی بر روی افکارم رژه می رود که چرا این حال و هوا فقط اختصاص به زمان انتخابات دارد ؟

یکی از کاندیدها سخنرانی دارد، از همه چیز می گوید، ایجاد کارخانه، احداث خط آهن، ساخت ورزشگاه … و دروغ های شاخدار و باورپذیر برای بعضی ها …

آن طرف تر سخنرانی یک کاندید دیگر است که طرفدارانش شال نارنجی روی دوششان انداخته اند، با هر جمله ای که می گوید صدای کف و دست و هورا بلند می شود، دختران جوان او را می بوسند، البته از روی پوسترهایش، اینجا هنوز آنقدرها هم  که فکر می کنید دموکراسی نشده است!

می گویند حاج حسین آقا بزرگی امشب شام می دهد، او طرفدار فلان کاندیداست، یک عده دارند قول و قرارش را می گذارند که شام را میهمان حاج آقای با سخاوت باشند.

ماشین های عبوری بوق می زنند و جوانانی که نیمه بدنشان بیرون است و شعار می دهند و در کمال تعجب ماموران به جای برگ جریمه با لبخند استقبال می کنند.

به صورت جوانان خیره می شوم، خوشحالند، برخلاف دیگر روزهای سال …

به فکر فرو می روم، آیا این مردم از این اشخاص انتظار معجزه دارند؟ آیا معجزه ای برای این شهر دوست داشتنی رخ خواهد داد؟ آیا فقط ۱۰ درصد از این شعارها به واقعیت تبدیل خواهد شد؟

به خودم که می آیم نزدیک چراغ برق هستم، قرار بود به بلوار بروم. به همین سادگی فراموشم شده بود که برای چه چیزی از خانه بیرون آمده بودم و با خودم فکر می کردم که چهار سال دیگر چه کسی به یاد می آورد که آقایان چه شعارهایی داده بودند؟…

چه کسی به یاد می آورد که چه پول هایی حیف و میل شد تا آقازاده ها راهی انگلستان و آمریکا شوند؟

چه کسی به یاد می آورد که خشت روی خشت نگذاشتند و نامشان را خدمتگزار ملت نهادند؟

چه کسی به یاد خواهد آورد که جوانان شهرمان برای یک لقمه زندگی آواره جنوب و عسلویه و هزار جهنم دیگر شدند؟

چه کسی به یاد خواهد آورد که دوستانمان چطور یک شبه بدون خداحافظی تصمیم به ترک وطن گرفتند و خود را آواره سوری معرفی کردند و ما را غریبه تر از قبل در شهرمان رها کردند!؟

چه کسی به یاد خواهد آورد که چه کشیدیم و چه روزهای سخت و پر از بغض و کینه ای را پشت سر گذاشتیم؟

اینها تنها بخشی از خاصیت های ذاتی ماست، مردم ما زود فراموش می کنند و زود پشیمان می شوند، خیلی زود همه چیز تغییر می کند، قهرمانان داستان زود فراموش می شوند چون قهرمانان پوشالی با هزار تبلیغ جایگاه آنها را می گیرند.

خوب یا بد تفاوتی ندارد، همه خواسته های ما تنها در شب های انتخابات خلاصه می شود و بعد از آن فراموش می کنیم و دچار روزمرگی های زندگی می شویم و همه بدبختی های زندگی مان را به گردن فرد منتخب می اندازیم، بدون آنکه یادمان بیاید که نمی توان با ۵۰ هزارتومان رای خود را فروخته باشیم و انتظار روزهای خوش داشته باشیم، نمی دانیم که ارزش آن یک رای خیلی بیشتر از آن شام و نهاری است که حاج آقا می دهد، نمی دانیم که هر چه شعارها بزرگتر باشد درصد دروغ بودنش بیشتر است، نمی دانیم که ما در قبال خود و آینده فرزندانمان مسئولیم و البته خیلی چیزهای دیگر که می دانیم و شاید هم نمی دانیم.

من در انتخابات شرکت می کنم اما حاصلش هرگز آن چیزی نخواهد بود که تصور می شود.

چهار سال هم سپری می شود و آدم های کوچک امروزی آقاهای فردای این شهر خواهند شد، این بدعت غلط سالهاست که نهاده شده و انگار واقعا کاری نمی توان کرد.

و چهار سال دیگر یک دکتر، یک مهندس و شاید یک وکیل  دیگر ما را دعوت می کنند که برای تغییر به آنها رای بدهیم و ما هم می دهیم …

همچون زندگی و جوانی و آینده و همه چیزی که تا به امروز داده ایم.

از عدالت صحبت نمی کنم که کلمه ای بیهوده برای جامعه امروزی ماست.

از انسانیت هم سخن نمی گوییم که خیلی وقت است لگد مال خوی حیوانی عده ای نامرد شده

مهندس، دکتر، وکیل …

تویی که قرار است فردا نماینده مردم این شهر باشی از تو می خواهم که حداقل، تاکید می کنم حداقل شرافت داشته باشی.

در این تاریکی مطلق هنوز عده ای امیدوارند، لطفا، لطفا و بازهم لطفا، حداقل آنها را ناامید نکن.

اسماعیل راد

3eyedali

پست بعدی

پورقاز: سرم را برای ملوان می‌دهم، قرارداد دارم و حرف از جدایی نمی زنم

س دی ۱۵ , ۱۳۹۴
به گزارش انزلی پرس، عزت پورقاز که در روزهای اخیر حرف و حدیث فراوانی مبنی بر درخواست رضایت نامه وی از ملوانی ها وجود داشت در این باره گفت: من با ملوان قرارداد دارم و لزومی ندارد بخواهم در این باره با باشگاه حرف بزنم، اگر تیمی من را بخواهد […]