فروشنده ام ، آینده ام را می فروشم !

زمستان که از راه میرسه آرزوی مرگ میکنم٬باران و باد و طوفان اجازه نمیده حتی همون یکی دو روزی که تو هفته سر کار می رفتیم بتونیم کار کنیم ٬ سه ماه کرایه خونه ندادم و از ترس صبح تو تاریکی میزنم بیرون و شب تو تاریکی میام خونه ٬ سه تا بچه دارم ٬ دو تا پسر یه دختر ٬ امیر علی پسر بزرگم دیگه داره واسه خودش مردی میشه ٬مرداد ماه رفت تو سیزده سال ٬ علاقه زیادی به ملوان داره و آرزوش اینه که یک روزی جای پژمان نوری تو ملوان بازی کنه٬ پول نداشتم بفرستمش فوتبال من حتی توانایی خرید یه جفت کفش رو ندارم تازه شنیدم دیگه این روزا کسی به بازی خوب اهمیت نمیده الان باید پدر بازیکن ماشین شاسی بلند داشته باشه.

دخترم مریم ده سالشه هفته پیش قرار بود از طرف مدرسه برن اردو میخواستن برن قلعه رود خان من پول نداشتم نتونست بره الان یک هفته ای میشه که باهام قهره.

رضا پسر کوچک خانواده پنج سالشه آسم داره باید تا ده سالگی از دارو و اسپری استفاده کنه درسته مدرسه نمیره اما اونم مشکلات زیادی واسمون ایجاد کرده.

روزا از بیکاری مجبورم برم قهوه خانه اونجا آدم های زیادی رو میبینم که شاید مشکلاتشون خیلی بیشتر از من باشه٬ یکی دنبال تریاک یکی دیگه شیشه و هروئین یکی داد میزنه میلان چی بوبوست بعد شنیدن نتیجه خشکش میزنه آخه همین یه بازی برگه توتویی که زده بود و خراب کرده.

بارون شدید میباره من تو راه برگشت به خونه مجبورم خیابونا رو زیگ زاگ برم آخه یک در میون به سوپری های محل بدهکارم و امشبم باید دست خالی برم خونه ٬فقط امیدوارم بچه ها خواب باشن.

میرم خونه بچه ها بیدارن و من بدبخت یک شب دیگه جلوی زن و بچم شرمسارم ٬ تلویزیون و روشن میکنم میبینم یکی با شکم سیر و کت و شلوار اتو کرده نشسته جلوی دوربین و داره از معایب تک فرزندی حرف میزنه و میگه خانواده ها باید برای آینده کشور بچه های بیشتری داشته باشن ٬خندم میگیره از این حرفها و پیش خودم میگم تو امی گوشنه شکم جا خبر ناری !

صبح از در خونه میزنم بیرون  بازم پوسترهای انتخاباتی چسبیده رو در و دیوار ٬ پیش خودم میگم چه دلی خوشی دارن بعضیا ٬ کی واسه من کاری میکنه ؟ اون نماینده ای که تو مجلس دنبال حقوق مادام العمر برای خودشه ؟

هر کی برسه به مجلس دیگه ما آدمهای عادی جامعه رو یادش نمیاد ٬ اینهمه سال اومدن و رفتن کی فهمید درد مردم بدبختی که درگیر شام نهارشونن چیه .
امروز بارون نیست ٬پیاده میرم سر چراغ برق ٬دو ساعته نشستیم حدود سی چهل نفر آدم منتظر کار هستیم ٬ یه وانت میاد دوتا کارگر میخواد یهو بیست نفر حمله میکنن بالا ،کار به دعوا میکشه آخرش اونی که زورش بیشتره میره بالا !

دم ظهره امروزم از کار خبری نیست٬ تو راه برگشت تصمیم میگیرم یه سر برم تا دفتر نماینده شهر شاید اون بتونه کاری واسم ردیف کنه ٬ همین که وارد میشم ده دوازده نفری اونجا نشستن٬ مسئول دفتر ازم میپرسه چیکار داری میگم با نماینده کار دارم ٬ اونم میگه نماینده الان تهران هستش تو مجلس، کارت و بگو ٬ میگم بیکارم دنبال کار میگردم ٬ بهم گفت مگه اینجا بنگاه کاریابی هستش ؟ گفتم هر جایی که فکر کنی دنبال کار رفتم٬بهم گفت اسم و شمارت و بگو اگه کسی کارگر خواست بهت اطلاع میدیم.

از دفتر خارج شدم هیچ امیدی نیست ٬ کرایه تاکسی هم ندارم ٬ با اتوبوس های شرکت واحد یه مسیری و رفتم موقع پیاده شدن بلیط ندادم و فرار کردم ٬ پیاده اومدم دم در قهوه خانه و نشستم ٬ بحث روز انتخابات بود٬ یکی میگفت امسال هم فلانی انتخاب میشه ٬ اون یکی میگفت نه فلانی به اندازه کافی گند زده…

یکی میگفت نرخ امسال چقدره ؟ درباره خرید رای صحبت میکرد حرفهاش گوش خیلی ها رو تیز کرده بود ٬ یکی میگفت چهل یکی میگفت بیست یکی دیگه میگفت پنجاه ٬ هر کسی یه نرخی تعیین میکرد انگار همه آماده بودن این روزها بودند!

زدم بیرون ٬ مشکل ماها با چهل پنجاه تومان حل نمیشه ٬ اینایی که عکسشون رو در و دیوار شهر زده شده هیچ کاری نمیتونن برای من و امثال من انجام بدن پس چه اهمیتی داره که کی انتخاب بشه زندگی ماها همینه .

شب آخر تبلیغات بود و قرار بر این بود که فردا انتخابات برگزار بشه ٬ امروز باید برای پسر کوچکم قرص و اسپری بخرم ٬ پولی نداشتم،به عالم و آدم بدهاکار بودم ، از خجالت شرم داشتم به اقوام زنگ بزنم تا بتونم چند تومانی برای تهیه داروهام قرض بگیرم ، شب بود برگشتم خونه همین که وارد خونه شدم زنم شروع کرد به کنایه زدن ، میگفت دیگه هیچی تو خونه نیست ، که من چطور شکم بچه ها رو سیر کنم ، صاحب خونه روزی چندبار میاد در میزنه میگه اگه این ماه پول ندید میندازمتون بیرون ، حرفی نداشتم که بزنم .

صبح از درب خونه زدم بیرون ، یک روز دیگه بدون هیچ انگیزه ای شروع شد ، سر میدان کارآموزی  سوار اتوبوس شدم ، بحث انتخابات داغ بود ، یکی میگفت به فلانی رای بدید برنامه های خوبی داره ، یکی دیگه میگفت اینا سر تا پا یه کرباسن ، یکی میگفت اگه آینده بچه هاتون واستون اهمیت داره درست انتخاب کنید ، یکی دیگه میگفت افتخارم اینه که تا امروز تو هیچ انتخاباتی شرکت نکردم که بعدش پشیمون بشم ، ایستگاه چراغ برق بین جمعیت زدم بیرون و طبق روال گذشته واسه اینکه بلیط ندم زود فرار کردم .

چهل پنجاه نفر منتظر کار بودن ، از کار خبری نبود ، امروز حتی یک نفر هم کارگر نیاز نداشت ، اما تو چهره اون جمع یه کورسوی امیدی دیده می شد ، همه شناسنامه هاشون و آورده بودن که اگه کسی خواست رای بخره اونا بفروشن ، فاصله گرفتم ، فکرم به داروهایی بود که باید تهیه میکردم ، از چراغ برق پیاده به سمت خونه حرکت کردم ، تو خیابان با جوانهایی برخورد میکردم که مردم رو تشویق میکردن که رای نفروشن ، میگفتن فروختن شناسنامه یعنی فروختن هویت و شخصیت ، به حرفهاشون گوش میکردم ، به بدبختی های خودم فکر میکردم ، به کرایه خونه ، به بیکاری، به داروهای بچه ، به پول توجیبی بچه ها ، آب ، برق ، گاز، لباس، سوپری محل ، بدهی به اقوام و …

تصمیم خودم و گرفته بودم ، رفتم و شناسنامه خودم و برداشتم ، سر میدان کارآموزی با راننده اتوبوس دعوام شد ، میگفت اول بلیط بده بعدا سوار شو ، بلیط نداشتم ، یکی پول بلیط من و حساب کرد ، سوار شدم ، تو بین مسیر راننده اتوبوس جلو جمع من و تحقیر میکرد که چندبار سوار شدی و بلیط ندادی و فرار کردی ، میگفت فکر میکنی زرنگی ، آخه مگه پول بلیط چقدره که همونم نمیدی ، حرفی نداشتم بزنم ، این حرفها تو سری هایی بود که جامعه بهم میزد و شاید حقم بود .

اولش فکر میکردم باید خیلی مراقب باشم ، تو جمع هایی که بحث فروش رای مطرح میشد سرک میکشیدم ، مزنه ۲۰ تومان بود ، یکی میگفت آخر شب به ۱۰۰ تومان هم میرسه تحمل کنید ، منم تو خیابون اونقدر پرسه زدم تا ساعات پایانی انتخابات ، تو یکی از جمع ها یکی پیشنهاد میداد شناسنامه ای ۵۰ تومان ، یه عده موافق بودن و یه عده نه ، اونهایی که موافق بودن میرفتن ، منم دنبالشون رفتم ، طرف میگفت نصف پول الان نصف پول بعد از رای ، قبول کردیم ، تو صف رای چهرها متفاوت بود ، یکی امیدوار به تغییر ، یکی نگران باقی پولی که باید میگرفت ، یکی دیگه نگران از انتخاب نشدن فرد مورد علاقه خودش.به حرفهای جوانانی فکر میکردم که میگفتن فروش رای مساوی است با فروش هویت و شخصیت و آینده خودم و بچه هام ، به خودم میگفتم اون جوان چی میدونه من چی میکشم ، چی میدونه برای منی که همه زندگیم شده بدهکاری چهل پنجاه تومان هم خودش کلی کمک حالم میشه ، اون جوان هنوز مثل من گیر نکرده ، لنگ چهل پنجاه تومان نشده ، گیر خرید دوا و قرص و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه نشده ، اون جوان درک نمیکنه که یک معتاد اصلا واسش هیچ اهمیتی نداره که چه اتفاقی قراره رخ بده ، اون به فکر پول یه شیش نخود تریاک یا یه سوت شیشه ای هستش که امروز بهش نیاز داره ، اون جوان اصلا درک نمیکنه کسی رو که روزی چهل پنجاه هزار تومان توتو میزنه و اصلا واسش فرقی نداره که میلان ببره یا ملوان .

اینها سیاه نمایی نیست ، این واقعیت جامعه ای هستش که در اون زندگی میکنیم ، تا زمانی که فقر و اعتیاد و فحشا در جامعه ما بیداد کنه من و امثال من خیلی راحت هویت خودمون و به پنجاه هزار تومان میفروشیم ، هیچ کسی هم حق نداره به ماها اعتراض کنه ، جامعه ماها رو ترد کرده ، جامعه ماها رو پس زده ، جامعه ماها رو به چشم زباله میبینه ، کدوم یکی از این آقایون تو بیست سال گذشته تونسته یک کارخانه تو این شهر راه اندازی کنه که ۱۰۰ نفر مثل من و مشغول به کار کنه ؟ هیچکس به فکر ما نیست ، تو جامعه ای که یکی برای شکم بچه هاش تنش و میفروشه ، یکی دیگه فکر و قلمش و بذار منم شناسنامه خودم رو بفروشم تا حداقل یک شب هم که شده پیش زن و بچم قهرمان باشم.

اسماعیل راد

esmail-rad

پست بعدی

حقوق کارکنان شهرداری انزلی به موقع پرداخت نمی شود

س شهریور ۲۴ , ۱۳۹۴
به گزارش انزلی پرس، طبق اخباری که یکی از کارمندان شهرداری بندرانزلی در اختیار انزلی پرس قرار داده است ، از ابتدای سال جاری پرداخت حقوق و مزایا کارمندان و کارگران شهرداری انزلی با وقفه صورت پذیرفته است ، بر اساس این گزارش ، یکی از کارمندان که نخواست نامش […]